درباره مجله غذا

مجله غذا با هفده سال انتشار یکی از رسانه های مهم در حوزه تغذیه و نیز صنایع غذایی ایران است.

 

هدف مجله غذا ترویج فرهنگ صحیح تغذیه و ارتقا سلامت جامعه است.

مجله دنیای حیوانات

ورود

جوانه غذا

yek-ghazayeh-khoob

 

ماهان بشقاب برنج اش را کنار گذاشت، گفت:«من فقط خورش می خورم!» بابا گفت:«چرا؟»
ماهان یک قاشق از خورش خورد:«چون خورش خوشمزه تر است. اصلا پلو چه فایده ای برایم دارد؟»
بابا گفت:«هیچ می دانستی بیشتر از نصف مردم کُره ی زمین برنج می خورند و با برنج سیر می شوند؟» ماهان با تعجب گفت:«نه! چرا این همه آدم برنج دوست دارند؟»
بابا ادامه داد:«چون برنج به آن ها انرژی زیادی می دهد. بدن ما برای این که خوب کار کند، به مقدار زیادی انرژی احتیاج دارد. برنج پُر از کربوهیدرات است. کربوهیدرات مثل بنزین عمل می کند یعنی می سوزد و انرژی آزاد می کند.  بدن ما به ویتامین «ب1» احتیاج دارد که برنج هم منبع این ویتامین است. برنج ویتامین ها و مواد معدنی زیاد دیگری هم دارد مثل کلسیم، فیبر، آهن و ویتامین«د». دستگاه گوارش ما به کمک برنج خوب کار می کند. برنج فایده های زیاد دیگری هم برای ما دارد، مثلا برای پوست ما مفید است.

 

 

در برنج نوعی نشاسته وجود دارد که در بدن هضم نمی شود، در عوض این نشاسته به روده ها می رسد و به رشد باکتری های مفید داخل روده کمک می کند. این باکتری ها برای درست کار کردن روده ها مفید هستند.  برنج انواع زیادی دارد، برنج قهوه ای، سفید، دانه بلند و دانه ی کوتاه. برنج سفید، در واقع همان برنج قهوه ای است که پوسته ی روی آن، یعنی سبوس آن گرفته شده است. برنج قهوه ای سبوس زیادی دارد برای همین خواص اش از برنج سفید بیشتر است. دانشمندان توصیه می کنند به جای برنج سفید از برنج قهوه ای استفاده کنیم. با همه ی خوبی های برنج، استفاده ی زیاد از آن باعث چاقی می شود. ما باید یاد بگیریم از نعمت های خدا به مقدار لازم استفاده کنیم، نه کمتر و نه بیشتر.» ماهان گفت:«با این حرف های خوب شما، من هم می خواهم برنج بخورم، نه کم نه زیاد!» بابا دستی روی موهای ماهان کشید:«به تو می گویند یک پسر خوب!»

 

 

soopeh-berenj

 

مادرخرگوشه سرما خورده بود. توی رختخواب اش خوابیده بود و همه اش عطسه می کرد. باباخرگوشه گفت:«باید برای مادر سوپ بپزیم تا حالش زودتر خوب شود.»بابا هویج و کلم را شُست. خرگوش کوچولو گوجه‌فرنگی را از توی یخچال برداشت:«مامان همیشه توی سوپ هایش گوجه می ریزد.» بابا مشغول آشپزی شد، هویج و گوجه و کلم را خُرد کرد، خرگوش کوچولو هم سبزی های خُرد شده را توی قابلمه ریخت.بعد باباخرگوشه زیر قابلمه را روشن کرد. خرگوش کوچولو نمک و فلفل را به بابا داد. بابا کمی از آن را توی قابلمه ریخت. خرگوش کوچولو گفت: «سوپ یک چیزی کم دارد.»
ولی بابا گفت:«به نظر من که چیزی کم نیست، همه چیز ریختیم.»کمی بعد بابا در قابلمه را برداشت: «وای! چرا سوپ این قدر آبکی شده است؟»

 


خرگوش کوچولو خندید:«من می دانستم سوپ ما یک چیز مهم کم دارد!» بابا گوش هایش را خاراند و گفت:«مثلا چی؟» خرگوش کوچولو یک کم به قفسه های توی آشپزخانه نگاه کرد بعد چشمش به ظرف برنج افتاد. دوید و رفت ظرف برنج را برداشت و به باباخرگوشه داد: «من فکر می کنم سوپ ما برنج کم دارد. اگر برنج بریزیم، سوپ ما دیگر آبکی نیست، غلیظ و خوشمزه می شود.» باباخرگوشه خندید و گفت:«آفرین به پسر باهوشم! حق با توست.» بعد باباخرگوشه برنج را شست و در سوپ ریخت. خرگوش کوچولو هم از این خوش حال بود که کاری کرده تا حال مامانش بهتر شود.

 

doostaneh-jadideh-dandanha

 

جوانه برای چندمین بار، در قفسه ی خوراکی ها را باز کرد و با دقت داخل آن را نگاه کرد. قاشق کوچولو تلق تولوق کنان آمد و مثل جوانه توی قفسه سَرَک کشید، گفت:«نکند می خواهی توی قفسه ی خوراکی ها گنج پیدا کنی؟»
جوانه خندید، گفت:«گنج که نه! اما برای زنگ تفریح، دنبال یک خوراکی خوب می گردم.» قاشق کوچولو باز هم داخل قفسه را نگاه کرد:«این همه خوراکی، مثلا آن کیک ها! یا می توانی چند تا شکلات ببری.»  جوانه گفت:«دیروز معلم بهداشت مدرسه، در مورد سلامت دندان ها صحبت می کرد. گفت مواد شیرین مثل کیک و شکلات برای سلامتی دندان های مان مفید نیستند. بعد از خوردن شان حتما باید مسواک زد. توی مدرسه هم که مسواک زدن سخت است!»
آقای چاقو خمیازه کشید و گفت:«درست شنیدم؟ سلامت دندان ها؟» جوانه و قاشق کوچولو با هم گفتند:«بله!» آقای چاقو  به طرف یخچال رفت:«چیزی که می خواهید، توی یخچال است.»

 

 

 

جوانه و قاشق کوچولو با هم گفتند:«مثلا چی؟» آقای چاقو گفت:«هویج و کرفس!» جوانه و قاشق کوچولو خندیدند:«هویج و کرفس؟ این ها را مگر می‌شود به مدرسه بُرد؟» آقای چاقو حرفش را ادامه داد:«بله که می شود، اگر هویج را پوست بگیری و کرفس را هم خوب بشویی، می شود آن ها را برای زنگ تفریح بخوری. وقتی هویج می جَوی، دهانت تمیز می شود، دندان ها و لثه هایت هم محکم می شوند. کرفس هم همین طور است.»
جوانه گفت:«آهان! به این خاطر. راستش بدم نمی آید یک خوراکی جدید را برای مدرسه امتحان کنم. تازه! شاید بچه های دیگر هم خوش شان آمد و آن ها هم هویج و کرفس آوردند، آن وقت من تنها نیستم. بهتر از همه دندان هایم سالم می مانند.
آقای چاقو! کمکم می کنید؟»  آقای چاقو خندید:«بله، البته!»

 


daroohayeh-khoshmazeh

 

مامان بزرگ دَر زد و وارد اتاق سارا شد. سارا روی تخت دراز کشیده بود، لای چشم هایش را باز کرد. توی دست های مامان بزرگ یک سینی بود. سارا سرفه کرد و گفت:«غذا نمی خوام! گلوم درد می‌کنه. هیچی از گلوم پایین نمی ره. شاید هم برام دارو آوردین؟ داروهای تلخ و بدمزه!» مامان بزرگ لب تخت نشست. موهای سارا را نوازش کرد و گفت:«اما اگه موقعی که مریض هستی چیزی نخوری، زود خوب نمی شی!» سارا باز هم سرفه کرد. مامان بزرگ از توی سینی یک موز برداشت، پوست آن را گرفت و گفت:«برات داروی تلخ نیاوردم. موز آوردم که دوست داری. موز چون نرمه، گلوت رو اذیت نمی‌کنه، راحت می تونی بخوری.» سارا موز را از مامان بزرگ گرفت و مشغول خوردن شد. وقتی موز تمام شد، مامان بزرگ یک لیوان دست سارا داد. سارا یک قُلُپ از نوشیدنی توی لیوان خورد بعد گفت:«این که خیلی خوشمزه س! مزه ی دارو نمی ده!» مامان بزرگ خندید:«این شربت لیموتُرش و عسله.

 

 

خیلی هم مزه ش خوبه و کمک می کنه تا گلودردت بهتر بشه.» سارا توی سینی را نگاه کرد:«دیگه برام چی دارین؟ اینها که خیلی خوب بودن.» مامان بزرگ گفت:«الان نوبت خوردن سوپ مرغ و هویجه. این سوپ و سبزی های داخلش برای گلودردت مفید هستند.»سارا گفت:«ممنون مامان بزرگ، چه داروهای خوشمزه ای!» و مشغول خوردن سوپش شد.

 

تمامی حقوق مادی و معنوی نزد وب سایت رسمی مجله غذا محفوظ می باشد ، و کپی برداری از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.
طراحی سایت سئو گروه طراحان مکس وب