درباره مجله غذا

مجله غذا با هفده سال انتشار یکی از رسانه های مهم در حوزه تغذیه و نیز صنایع غذایی ایران است.

 

هدف مجله غذا ترویج فرهنگ صحیح تغذیه و ارتقا سلامت جامعه است.

مجله دنیای حیوانات

ورود

جوانه غذا

kareye-sabzijat

مواد لازم :
کره پاستوریزه .... یک قالب 50 گرمی / ریحان تازه خُرد شده ...... یک قاشق غذاخوری / نعناء تازه خُرد شده .... یک قاشق غذاخوری / تره تازه خُرد شده .... یک قاشق غذاخوری / نان تُست .... 2 عدد / نمک ..... به مقدار لازم / پنیر صبحانه .... یک قاشق غذاخوری


طرز تهیه :
1-اول از همه کره را بیرون از یخچال بگذارید تا توی دمای مُحیط، نرم شود.
2-سبزی ها را (یعنی ریحان، نعناء و تره) به کمک بزرگ ترها بشویید و ضدعفونی کنید. بعد با چاقو آن ها را ریز خُرد کنید. اگر کار با چاقو را هنوز بلد نیستید، از بزرگ ترها کمک بگیرید. اگر سبزی دیگری را هم دوست دارید، می توانید آن را هم استفاده کنید.

 

 

3-کره ی نرم شده را به همراه سبزی ها توی یک کاسه بریزید و با یک قاشق، کره و سبزی را با هم خوب مخلوط کنید. 4-نمک فراموش نشود! اگر مزه ی پنیر را همراه کره دوست دارید، می توانید پنیر هم به موادتان اضافه کنید.
5-مخلوط کره، سبزی و پنیر را توی یخچال بگذارید تا یک کم سفت شود بعد آن را روی نان تُست بمالید و از مزه اش لذت ببرید.

 

javane-nokhodsabze-sehramiz

 

وسایل آشپزخانه دوستان خوب جوانه هستند. هربار که جوانه به آشپزخانه می رود، از آن ها مطالب تازه یاد می گیرد...

خانم همسایه یک دانه نخودسبز به جوانه داد. به او گفت این یک نخود سحرآمیز است. جوانه نخودسبز را توی گلدان کاشت و به آن آب داد. نخودسبز در یک چشم به هم زدن، جوانه زد و رشد کرد. هی بزرگ شد، هی بزرگ شد، از پنجره ی آشپزخانه بیرون رفت. جوانه قاشق کوچولو را صدا زد. دوتایی از ساقه ی نخودسبز بالا رفتند. رسیدند به یک غلاف بزرگ و سبز. جوانه دستش را دراز کرد و غلاف را باز کرد. توی غلاف نخودسبزهایی بود به بزرگی یک توپ فوتبال!
جوانه به قاشق کوچولو گفت:« بیا کمکم تا این نخودسبز را جدا کنیم و ببریم باهاش غذا درست کنیم.» قاشق کوچولو و جوانه کشیدند و کشیدند. نخود جدا شد. خیلی سنگین بود، جوانه آن را توی دست هایش گرفت و یواش یواش از بوته ی نخودسبز پایین آمد. جوانه گفت:« می خواهم این نخود را بپزم.» جوانه و قاشق کوچولو هرچه گشتند، قابلمه ای به آن بزرگی پیدا نکردند. جوانه نخود را روی میز گذاشت. نخود شروع کرد به قِل خوردن، از روی میز افتاد و قِل خورد روی زمین. جوانه داد زد:« بگیرش قاشق کوچولو!»

 


جوانه از خواب پرید، داد زد:« بگیرش! بگیرش!» قاشق کوچولو ترسید، از جایش پرید بالا، آمد سمت جوانه، گفت:« داشتی خواب می دیدی!» جوانه یک کم به اطرافش نگاه کرد. خبری از آن نخود بزرگ نبود. شروع کرد به خندیدن:« آره، داشتم خواب می دیدم.»
قاشق کوچولو گفت:« بله! من هم اگر آنقدر پُرخوری می کردم، خواب های عجیب و غریب می دیدم. حالا زود باش، مثلا می خواستی مشق هایت را بنویسی!» جوانه گفت:« وای!» و دوید تا برود سراغ دفتر و کتابش.

 

salamati-ba-danehaye-koochooloo

 

مامان یک ظرف سالاد وسط سفره گذاشت. بابا برای ماهان یک بشقاب سالاد کشید. ماهان با چنگال شروع کرد به سالاد خوردن، اما یک چیزی به چنگال اش بود! آن را جدا کرد و گذاشت کنار، گفت:« باز هم نخودفرنگی! توی سوپ نخودفرنگی، توی سالاد هم نخود فرنگی. این قدر هم کوچولو است، راحت نمی شود جدایش کرد. اصلا این دانه های فسقلی به چه درد می خورند؟»
بابا برای خودش و مامان هم سالاد کشید. گفت:« هیچ کدام از آفریده های خدا بدون دلیل نیست. همین دانه های کوچک، برای محکم شدن استخوان ها فایده دارند. یک فایده ی خوب دیگر نخودفرنگی، اسیدفولیک موجود در آن است که برای کار کردن قلب خیلی مفید است. فیبری که در نخودفرنگی هست، به سلامتی روده و دستگاه گوارش کمک می کند. ویتامین «ب»، ویتامین «ث» و ویتامین «کا» در آن هستند که همه ی این ویتامین ها برای بدن ما خوب ند. نخودفرنگی بیماری های چشمی، قندخون و کلسترول بالای خون را کنترل می کند و اجازه نمی دهد به این بیماری ها مبتلا شویم.


اگر نخودفرنگی را تازه بخوریم، فایده ی بیشتری به بدن مان می رساند اما پخته ی آن هم مثل سبزی های دیگر خاصیت دارد. خب پسرم، حالا متوجه شدی که چرا مامان توی سالاد نخودفرنگی می ریزد؟»
ماهان سرش را تکان داد، گفت:« بله باباجون.» بعد یک نخودفرنگی برداشت، چشم هایش را بست، نخود را جوید و قورت داد. گفت:« خیلی هم مزه اش بد نیست!»

 

nokhodi

 

یکی بود یکی نبود. یک نخودی بود که با مامان و بابایش توی بقالی حاج بابا زندگی می کرد. خانه ی آن ها توی یک گونی نخی قشنگ بود. حاج بابا هرروز به آن ها سر می زد و خانه شان را تمیز می کرد. همین که حاج بابا می آمد توی بقالی، نخودی می دوید پیشش. نخودی گردش و مهمانی را دوست داشت. یک روز به مامانش گفت: «چرا ما هیچ وقت نمی رویم مهمانی؟» مامان نخودی گفت: «کجا بریم؟ ما که فامیلی نداریم.» نخودی ناراحت شد و رفت گوشه ی بقالی نشست. حاج بابا دیدنش گفت: «چی شده نخودی؟ چرا ناراحتی؟» نخودی گفت: «آخه ما هیچ فامیلی نداریم تا بریم خونه شون مهمونی.» حاج بابا خندید، گفت: «این که ناراحتی نداره. من یکی از فامیل هایتان را می شناسم. بریم نشانت بدهم.»  نخودی خوش حال شد. پرید بغل حاج بابا و با هم رفتند. رفتند و رفتند تا به سبزی فروشی رسیدند. حاج بابا رفت جلوی یکی از قفسه ها ایستاد. به نخودی گفت: «بفرمایید اینم پسرعموی عزیزت نخود سبز!»
نخودی و نخود سبز تا همدیگر را دیدند، با هم روبوسی کردند، رفتند تا با هم بازی کنند.

 

تمامی حقوق مادی و معنوی نزد وب سایت رسمی مجله غذا محفوظ می باشد ، و کپی برداری از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.
طراحی سایت سئو گروه طراحان مکس وب