درباره مجله غذا

مجله غذا با هفده سال انتشار یکی از رسانه های مهم در حوزه تغذیه و نیز صنایع غذایی ایران است.

 

هدف مجله غذا ترویج فرهنگ صحیح تغذیه و ارتقا سلامت جامعه است.

مجله دنیای حیوانات

ورود

طنز

طنز- مجله غذا
منجمان شیلیایی در حالیکه طبق روال کاری شان در حال رصد فضا بودند – حالا اگر ما این کار را بکنیم بهمان می گویند چشم چران بی حیا، والله – به ذراتی برخورد کرده اند که بعد از بررسی آنها به این نتیجه رسیده?اند که این ذرات، شکر هستند. - حالا اینکه چطوری بدون اینکه مزه اش را بچشند به این نتیجه رسیده اند را ما نمی دانیم. راستش جلوی ما، نمک و شکر را کنار هم بگذارند به جز مزه کردن، راه دیگری بلد نیستیم.  منجمان بعد از این کشف، خیلی کیفور شده اند و گفته اند وجود شکر در فضا یعنی اینکه حیات در فضا وجود دارد و ممکن است موجودات فضایی شکر خور هم وجود داشته باشند. واقعا ما نمی دانیم با این قیمت گوشت و مرغ ، دیگر مهمان فضایی و اضافه را کجای دلمان باید بگذاریم. تازه از کجا معلوم این شکر از شکرپاش مرحوم نیل آرمسترانگ در هنگام فتح ماه نباشد؟ تازه هیچ بعید نیست این شکر برای بقیه فضا نوردانی باشد که وقتی جهان را از بالا دیده?اند، کپ کرده اند و گفته اند : « عجب شکری خوردیم، اینجا آمدیم. » شاید هم این شکرها، از بار واردات و صادرات شکر بعضی آقایان باشد که با ماورا در ارتباطند. ضمنا وقتی این جایی که ما هستیم را بهش می گویند راه شیری خوب شاید در آن شکر ریخته اند تا بعدا آن به هم  بزنند و شیر شیرین درست کنند. واقعا که چند ذره شکر، اذهان بیمار را به کجاها که نمی برد.
طنز - مجله غذامحققان دانمارکی اعلام کرده اند در تلاشند تا غذای هوشمندی بسازند که وقتی خورده می شود به معده، پیام سیر شدن بفرستد تا خورنده غذا، دست از غذا بر دارد. در همین راستا توجه شما را به پیغام و پسغام غذا و معده در آینده ای نزدیک جلب می کنیم؛
.
غذا: هانی!...مدی جون! بسه دیگه.
معده : هان؟...چی می گی؟...من تازه اول کارمه....
غذا : نه عزیزم!...تو الان سیر شدی .... همین قدر کافیه...
معده : برو بابا!...اگه من معده ام می دونم کی سیر می شم ....هنوز دوقورت و نیم ام باقیه.
غذا: معده جان! همین قدر برای تامین انرژی و میزان کالری امروز کافیه.
معده: الان یه سفره پهن شده. این همه خوردنی جلومه. از کجا معلوم فردا هم همچین چیزی گیرم بیاد؟
غذا: بیشتر از این دیگه جا نداری. از من گفتن بود.
معده: ببین! زیادی حرف بزنی سریع خارجت می کنم!
غذا: اینا چیه داری می خوری؟ چشم و پاچه گوسفند با تیلیت آب گوشت چرب...تا یک ماه دیگه سیری...
معده :...این دکمه دایورتش کجاست؟
غذا: ...الو...الو...های...
طنز - مجله غذاپیرما پیاز می خورد و مریدان از بوی بد دهانش عاصی بودند و هرگاه بر درگاه می رفتند، بینی خویش می گرفتند و دوان دوان خارج می شدند لیکن پیر را هیچ مسالت نبود و سرخوش بود و بر کار مریدان و خلائق خنده می زد. روزی یکی از مریدان زکام بگرفت و خلایق، فرصت بسته بودن بینی اش را مغتنم بشمردند و وی را روانه درگاه بکردند چون ساعتی بگذشت مرید را بدیدند که پریشان روی و آشفته موی،  بر سر زنان و اشک ریزان روی بر بیابان بنهاده، پس خفت او بگرفتند و علت بپرسیدند.
.
مرید، دهان کف کرده و اشک از چشم روان شده، بگفت :« پیر را در درگاه دیدم که طبقی پیاز پیش روی نهاده، آن ها را می شکافد و اشک می ریزد اما چون برگی از آن ها می خورد به خنده می افتد چون من را دید خوف کردم و خواستم فرار کنم که ناگهان خندید و پری پیاز به من بداد و امر کرد که بخورم. وقتی آن پیاز را خوردم ، حالی خوش به من دست داد و پیر گفت راز پیاز همین است.» پس مریدان چون فهمیدند که پیر به راز شادی بخشی پیاز دست یافته به انبان های پیاز یورش بردند ، اشک ریختند و پیاز بخوردند دولپی و هیچ هراس از بوی دهان به خود راه ندادند و خندان شدند و گرانی ماکیان و ماکولات را به فراموشی سپردند.
طنز - مجله غذاداخلی -  صبح – آشپزخانه
پدر و مادر، دور میز ناهار خوری نشسته اند و روی میز بساط صبحانه، پهن است. پسربچه ای 7 ساله با چشمان پف کرده  و خمیازه کشان وارد می شود.
بچه : من صبحونه نمی خورم.
پدر : غلط کردی! زود یه چیزی بخور. برو مدرسه.
مادر: نه عزیزم! ببین برات شیرینی شکلات گذاشتم. تازه  روش هم عکس بابات رو کشیدم. (یک ظرف شیرینی شکلاتی را روی میز می گذارد. )
پدر : این چیه؟ اینکه میمونه!
بچه : من می خوام برم ماشین بازی کنم.
پدر: بی جا می کنی! بشین صبحونه ات رو بخور.
مادر: اینم ماشینت. تازه برات ساختمون سازی ام خریدم. هروقت، یه لقمه خوردی خونه رو یه طبقه می بریم بالا.( بساط خانه سازی را روی میز می گذارد. )
پدر : هان! اینجا میزغذاست یا مهدکودکه؟ زود بجنب. فرو بده. سرویس می آد الان.
مادر : نه ! بذار بچه سر فرصت صبحونه اش رو بخوره.
پدر: باز چی تو این روزنامه ها خوندی. اون از دیشب که نذاشتی یه لیوان نوشابه بخوریم. اینم از این.
مادر: (درحالیکه بادی به غبغب می اندازد.) خوندم که برای جذاب کردن صبحونه برای بچه ها باید بهشون زمان داد و غذاهایی که دوست دارن را داد و اگه خواستن بازی کنن جلوشون رو نگیریم ....هوی!...چی کار داری می کنی؟ ( چشمانش، گرد  و تن صدایش، جیغ می شود .)  ... اون دستای شکلاتیت رو مالیدی به یخچال؟...برو بیرون...گند زدی به آشپزخونه ام
پدر: (وحشت زده )حالا بذار یه لقمه صبحونه بخوره...
مادر: لازم نکرده..توهم  برو بیرون...
تمامی حقوق مادی و معنوی نزد وب سایت رسمی مجله غذا محفوظ می باشد ، و کپی برداری از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.
طراحی سایت سئو گروه طراحان مکس وب